ابلیس شبی رفت به بالین جوانی 

آراسته با شكل مهیبی سر و بر را

گفتا كه: «منم مرگ و اگر خواهی زنهار 

باید بگزینی تو یكی زین سه خطر را

یا آن پدر پیر خودت را بكشی زار 

یا بشكنی از خواهر خود سینه و سر را 

یا خود ز می ناب كشی یك دو سه ساغر 

تا آن كه بپوشم ز هلاك تو نظر را


لرزید ازین بیم جوان بر خود و جا داشت 

كز مرگ فتد لرزه به تن ضیغم نر را

گفتا: «پدر و خواهر من هر دو عزیزند 

هرگز نكنم ترك ادب این دو نفر را 

لیكن چون به می دفع شر از خویش توان كرد 

می نوشم و با وی بكنم چاره ی شر را» 

جامی دو بنوشید و چو شد خیره ز مستی 

هم خواهر خود را زد و هم كشت پدر را 

ای كاش شود خشك بن تاك خداوند 

زین مایه ی شر حفظ كند نوع بشر را



گویند مرا چو زاد مادر 

پستان به دهان گرفتن آموخت



شبها بر گاهواره ی من

بیدار نشست و خفتن آموخت



دستم بگرفت و پا به پا برد

تا شیوه ی راه رفتن آموخت



یک حرف و دو حرف بر زبانم

الفاظ نهاد و گفتن آموخت



لبخند نهاد بر لب من

بر غنچه ی گل شکفتن آموخت



پس هستی من ز هستی اوست

تا هستم و هست دارمش دوست




كلاغــــی به شاخــی شده جای گـــیر

به منـــــــــــقار بگرفته قــدری پنیر


...یكـــی روبـــهی بــوی طــــعمـه شنــید

به پیــــش آمـــــــد و مدح او برگزید


بگـــفتا ســـــــــلام ای كلاغ قــــــشنگ

كه آیی مرا در نظر شـــــوخ وشنگ


اگــــر راســـــــتی بـــــــــــود آوای ِتـــو

به مانـــــند پـــــــــرهای زیبای تــو


در این جـــنگل انــدر ســـــــــــمندر بُدی

براین مــــرغ ها جـمله سرور بُدی


ز تـــعریفِ روباه شـــــــد زاغ ،شــــــــاد

ز شــــــــــادی نیاورد خود را به یاد


به آواز كـــــــردن دهــــــــان برگشــــود

شــــــــكارش بیـــفتاد و روبه ربود


بگفـتا كه ای زاغ ایـــن را بـــــــــــــــدان

كه هر كس بُود چرب و شیرین زبان





طبع من این نکته چه پاکیزه گفت

سهل بود خوردن افسوس مفت



مردم این ملک ز که تا به مه

هیچ ندانند جز احسنت و زه



هرکسی اندر غم جان خودست

فارغ از اندیشه ی نیک و بدست



بعد که مردم ، همه یادم کنند

رحمت وافر به نهادم کنند



زانچه پس از مرگ برایم کنند

کاش کمی حین بقایم کنند



دل به کف غصه نباید سپرد

اول و آخر همه خواهیم مرد



خـــورد نعمت از دولــتِ آن كــــــــــسی

كه گـــفتِ او گـــــــوشَ دارد بسی


چنان چـــــــون به چــــــربی نطق و بیان

گــــــرفتم پنیر ِ تــــــــورا از دهان


ز یاران آنقدر بد دیده ام کز یار می ترسم

به بیکاری چنان خو کرده ام کز کار می ترسم


شاپویی ها خطرناکند و ترسیدن از آن واجب 

ولی با این خطرناکی من از دستار می ترسم


نه از مار و نه از کژدم نه زین پیمان شکن مردم 

از آن شاهنشه بی دین خلق آزار می ترسم


نمی ترسم نه از مار و نه از شیطان نه از جادو 

غم خود را به یک سو هشته از غمخوار می ترسم


چو بی اصرار کار از دست مردم بر نمی آید 

چه کار آید ز دست من که از اصرار می ترسم



فراوان گفتنی ها هست و باید گفتمش اما

چه سازم دور دور دیگرست از دار می ترسم


گویند که انگلیس با روس

کرده است عهدی تازه امسال


کاندر پلتیک هم در ایران

زین پس نکند هیچ اهمال


افسوس که کافیان این ملک

بنشسته و فارغند از این حال


کز صلح میان گربه و موش

بر باد رود دکان بقال


نبیـــنی خیر از دنیــــا عـــلایی! رســد از آسمــــان بر تو بلایی

تو را کردیم ای گوســاله، مامور نه ماموری که المامور معـــذور

که بنمــایی در آمریکا تجــسس بیاری مستشاری با تخـــصص

در آمریکا به خرها کردی اعلان که باشد مرتع سبــزی در ایران

ز نوع خود فرستـادی کمنـــدی خصوصاً یک خــر بالا بلنـــدی

چموش و بدلگام و خام و گه ‌گیر نه از افســار می‌ترسد نه زنجیر

خران داخــلی معـــــقول بودند و جیــــه الملّه و مقـــبول بودند

که باشد این مَثَل منظور هرکـس زبان خـــر خَلَج می‌دانـــد و بس 

نه تنــها مرتع ما را چـــــریدند پدرس.. صاحبان بر سبزه ر..دند

پیچک

جاوا اسكریپت

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic